تبليغاتX
جوان پارسی

جوان پارسی


جبرئيل نزد پيامبر (ص) آمد و گفت: اي پيامبر! خداوند تبارك و تعالي مرا با هديه‌اي به سوي تو فرستاده است كه پيش از تو ، به كسي چنين هديه‌اي عطا نفرموده است. رسول خدا (ص) فرمود: آن هديه چيست؟


گفت:صبر و شكيبايي و حتي بهتر از صبر.


حضرت رسول پرسيد: بهتر از صبر چيست؟


جبرئيل گفت:خشنودي (به ارادة الهي) و بهتر از آن .


حضرت پرسيد: بهتر و نيكوتر از رضا چيست؟


جبرئيل گفت:پرهيزكاري و نيكوتر از آن.


حضرت پرسيد: بهتر از اخلاص چيست؟


جبرئيل گفت:يقين و بهتر از آن .


حضرت پرسيد: بهتر از يقين چيست؟


جبرئيل گفت: راه وصول به درجة يقين ، توكل بر خداي عزوجل است.


حضرت پرسيد: توكل بر خداي عزوجل چگونه است؟


جبرئيل گفت: رسيدن به اين آگاهي كه مخلوقات نمي‌توانند به انسان نفع يا ضرري رسانند و يا به او بخشش كنند و يا مانعي در برابرش باشند. به كار بردن اين آگاهي باعث نااميدي (و دل كندن) از مخلوق مي‌شود.


اگر بنده‌اي چنين باشد، كاري براي غير خداوند انجام ندهد، جز به خداوند به كسي اميدوار نشود ، از كسي غير از او نترسد و به هيچ كس جز خداوند، چشم طمع نورزد ؛ و اين معني توكل است .


حضرت پرسيد: اي جبرئيل! تفسير صبر چيست؟


جبرئيل گفت:صبر يعني داشتن حال يكسان در ناراحتي و خوشحالي ، تهيدستي و توانگري و گرفتاري و سلامت . صبر يعني شكايت نكردن به مخلوقات از آنچه كه از بلا و گرفتاري به ايشان مي‌رسد .


حضرت پرسيد: تفسير قناعت چيست؟


جبرئيل گفت: قانع شدن به آنچه كه از دنيا مي‌رسد . قانع شدن به چيز كم و شكر گفتن براي اندك .


حضرت پرسيد: تفسير خشنودي چيست؟


جبرئيل گفت: خشنود كسي است كه چه دنيا به او برسد و چه نرسد ، بر خداوند خشم نگيرد و به اندكي از عمل خوب ، از نفس خود راضي نشود .


حضرت پرسيد: اي جبرئيل تفسير پرهيزكاري چيست؟


جبرئيل گفت: پرهيزكار كسي است كه دوست بدارد آنچه را خداوند دوست دارد . دشمن بدارد آنچه را خداوند دشمن دارد . از حلال دنيا كناره بگيرد و به حرام آن توجه نكند ؛ زيرا در حلال دنيا حساب است و در حرام آن عقاب .


بر همه مسلمانان ترحم نمايد همچنان كه به نفس خود ترحم مي‌كند . از پرحرفي كناره بگيرد همچنان كه از مردار بدبو دوري مي‌كند . از زرق و برق دنيا اجتناب كند تا مبادا او را فرا گيرد . آرزويش را كوتاه كند و مرگش را در نظر آورد .


حضرت پرسيد: تفسير اخلاص كدام است؟


جبرئيل گفت: مخلص آن كسي است كه از مردم چيزي نخواهد تا آن را بيابد . و هنگامي كه آن را يافت ، راضي شود . هر گاه چيز اضافه‌اي در نزد او بماند ، در راه رضاي خدا بدهد . كسي كه از بندگان چيزي درخواست نكند ، به راستي كه به بندگي خداوند اقرار كرده و هر گاه چيزي بيابد ، راضي است و خداوند هم از او خرسند است .


حضرت رسول پرسيد: تفسير يقين چيست؟


جبرئيل گفت: صاحب يقين ، كارهايش براي خداست ، چنان عمل مي‌كند كه گويي خداوند را مي‌بيند و اگر خدا را نمي‌بيند ، خدا او را مي‌بيند .

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:16 توسط مریم سعادت جو| |

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                      وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:3 توسط مریم سعادت جو| |

بازار انتخابات با برگزاری مناظره میان احمدی نژاد و میرحسین بسیار داغ شد. شب پر دلهره و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم. داغ ترین مناظره انتخاباتی برگزار شد و اینک سیل اظهارنظرهای هواداران هر دو طرف.

بازار انتخابات با برگزاری مناظره میان احمدی نژاد و میرحسین بسیار داغ شد.

 شب پر دلهره و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم. داغ ترین مناظره انتخاباتی برگزار شد و اینک سیل اظهارنظرهای هواداران هر دو طرف. احمدی نژادی ها از قدرت خطابه و شجاعت نامزد خود می گویند و به آن می بالند و میرحسینی ها از اخلاق و منطق و آرامش نامزد خود می گویند. آنچه واضح است، عزم رئيس جمهور بر علني كرده مبارزه با سرمايه داري و رفاه طلبي مسوولين و به عبارتي كشيدن شمشير از رو است. شمشيري كه ممكن است به قيمت جان او تمام شود چون ميخواهد بساط 26 سال ظلم و فقر و مظلوميت قشر مظلوم و مستضعف را برچيند و وعده هاي امام خميني را براي جانشيني كوخ نشينان با كاخ نشينان به حقيقت برساند. اين مناظره فقط يك برنده داشت كه آنهم ملت ايران بود و يك بازنده كه آنهم كاخ نشينان به اصطلاح دينداري كه خود را وارث انقلاب و ياران ديرين امام ميدانند و با كمال وقاحت تمام حرف ها و عملكرد اسلام و امام را زير سوال مي بردند. بعد ديگر اين مناظره نام بردن رئيس جمهور از مافياي اقتصادي حاكم بر ايران بود. وعده اي كه رئيس جمهور سالها به مردم داده بودند و شايد يك برنامه زنده تلويزيوني با بيش از 50 ميليون تماشاگر، بهترين فرصتي بود كه او براي اعلام آن اسامي به مردم يافت. اكنون انقلاب وارد مرحله تازه اي از تغيير شده است. اصلاحات واقعي در اين حكومت ميتواند به اسلامي شدن آن بيانجامد و دولت يار واقعي شكل ميگيرد. دولتي كه بتواند ادعا كند كه يار واقعي و منتظر راستين و زمينه ساز حكومت جهاني مصلح كل در آينده اي بسيار نزديك است.

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:37 توسط مریم سعادت جو| |

 


در حال حاضر بر خلاف  استفاده یسه کاندیدا از عنصر رنگ و مچ بندهای رنگی که در این دوره متداول شده است ، هنوز ستاد محسن رضایی ، وارد این بازی نشده است و به نظر می رسد مسوولان ستاد وی ، اعتقاد چندانی به این روش ها برای جذب رأی ندارند.
در پی توزیع مچ بندهای پارچه ای سبز رنگ بین هواداران میرحسین موسوی،کاندیدای انتخابات دهم ریاست جمهوری ، ستادهای دو کاندیدای دیگر نیز از این روش برای تبلیغات عمومی ، استفاده کردند.

پس از آن که مجتبی ثمره هاشمی ، در پاسخ به سوال خبرنگاری درباره رنگ انتخاباتی احمدی نژاد ، سه رنگ پرچم ایران را معرفی کرد ، مچ بندهای"سبز،سفید،قرمز" توسط حامیان احمدی نژاد تهیه و کار توزیع آن آغاز شد به گونه ای که اخیراً در کنار مچ بندهای سبز موسوی ، افرادی در سطح شهر با مچ بندهایی به شکل پرچم ایران نیز دیده می شوند که نشانگر هواداری آنان از رئیس جمهور کنونی است.

در همین حال ، ستاد مهدی کروبی نیز ، اقدام به تهیه مچ بندهای سفیدی کرده که بر روی آنها ، کلمه"تغییر" چاپ شده است و هواداران این کاندیدا نیز با بستن این مچ بند ، به تبلیغ برای شیخ اصلاحات می پردازند.
کروبی ، چند روز قبل گفته بود که رنگ انتخاباتی اش سفید است.

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:45 توسط مریم سعادت جو| |
 

قیمت هر کس به اندازه افق دید اوست

 

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:36 توسط مریم سعادت جو| |
 

کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود

 کاش می شد به زمانی برگشت که همه کینه مان با یک آبنبات چوبی رفع می شد.

کاش می شدبه ساحتی بازگشت که تمام اختلافات ما برسر رد شدن توپ از روی تیرک آجری یا از توی دروازه بود.

ای کاش می شد به آن زمانی بازگردیم که همه خستگی های ما با یک آلاسکای خنک از یاد می رفت

ای کاش می شد کودک بمانیم ، معصوم و پاک و ساده دل ...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:55 توسط مریم سعادت جو| |
 

سالها می گذرد و تو نمی آیی و ختی مرا فراموش می کنی...

و آنگاه بعد از گذشت ایام

من و تو همدیگر را در خیابانی،کوچه ای و یا محله ای در این شهر بزرگ می یابیم.

با نگاه اول می شناسمت... .

تو مرا می شناسی، بی تفاوت از کنارم عبور می کنی و با خود می گویی:

این غریبه چه آشنا میزد!

و من در دل میگویم: بوی خاطرات می آید... .

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:33 توسط مریم سعادت جو| |

نمی دانم آواز کدامین کلاغ سیاه پر، سیاه بختی ام را رقم زد و صدای نحس

 کدامین بوم شوم نخستین زمزمه زندگینامه ما بود.

چگونه از تو بگذرم و با دیگرانت بگذارم....

می خواهم حرف بزنم اما مرواریدی که از صدف چشمانم می چکد زبانم را به حق حق پیوند می دهد

ساکت می شوم، هیچ می شوم، مروارید می شوم و از چشمان سیاه دنیا می چکم.

نمی تونم بگذرم از گناهت*وقتش دوری کنم از نگاهت

باید برم ، برم یه جای دیگه*این و چشای خیس آینه می گه

کی فکرشو می کرد تو بی وفا شی* تو هم مثل تموم آدما شی

کی فکرشو می کرد یه روز عزیزم*واسه جدایی از تو اشک بریزم

کاش میدونستی عشق تو دو روزه*دلم واسه خودم داره میسوزه

منی که با تو همه جوره ساختم*عاشقی رو با اسم تو شناختم

منی که دل پیشت گرو گذاشتم*بیشتر از این ازت توقع داشتم

عشق ما فقط برای این بود*که یه غریبه با تو همنشین بود

حالا دیگه تویی و اون غریبه*هونم می فهمه عشق توفریبه

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 21:51 توسط مریم سعادت جو| |

 

۳۶۴ روز شنیدیم یک روز خواستیم بگوییم نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:41 توسط مریم سعادت جو| |

**سکوت بلندی در امتداد این جاده  نا امن نشسته

و یاد تو همچون هراسی سرد

وجودم را در بر گرفته

حال، من هستم و شکوه نگاه تو!

نگاهت بر نگاه خسته ام چقدر زیبا و دل انگیز است.

نگاهت را از من مگیر**

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط مریم سعادت جو| |

شبی ساکت و دلگیر خودم بودم قلبی که ز غم بسته به زنجیر

و نزدیک اذان بود که پیچید در افاق همه نغمه تکبیر

نوشتند که هنگام اذان

دست به دامان خدا باش                   و مشغول دعا باش

که باز است به درگاه الهی در رحمت و آن لحظه بود لحظه شیرین اجابت

شدم غرق عبادت

دو چشمم همه از اشک شد و روی لبانم همه سوگند

که با رب تو رهایم کن از آن بند

و گفتم به خدا بین  دعایم که دل تنگ اذان کرب و بلایم

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:22 توسط مریم سعادت جو| |

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.

جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت.

 ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»

 مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید.

 قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود.

 اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده

می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند

این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

 مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با

قلب من مقایسه کن.

قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو

عوض نمی کنم. می دانی؟

 هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانیاست که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم

را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم.

اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند.

چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی

بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.

اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند

 اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.

 امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش

بوده ام پر کنند...

حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

 مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.

در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت.

 از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.

 پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب

مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

 دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود.

 عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:46 توسط مریم سعادت جو| |

 

 

تو با تمام وجود آن را خواستی،

 آن قدر خواستی که یک لحظه قلبت نا منظم و تند تند شروع به تپیدن کرد.

مثل باروتی آرام و بی حرکت بودی که کبریت بهت زدن.

خودت را چنان فراموش کردی که حتی آن روز کفشاتو لنگه به لنگه پوشیدی.

به خاطرش آن قدر اضطراب و ناراحتی کشیدی که دیوارا هم به حالت خندیدن.

آن قدر برایش گریه کردی و خواستیش که حتی اسمت هم فراموشت شد، ولی تو! ولی تو می ترسی.

می ترسی اگر از دره عبور کنی کقشات گلی بشه. تو می ترسی زیر بارون بری ، مبادا که سرما بخوری.

ت می ترسی شبا رو بی خواب بمونی که یه وقت خوابای شیرینتو از دست ندی.

تو می ترسی اقدام کنی که نکنه کسی سر به سرت بذاره.

تو می ترسی فقط خودت باشی که یهو کسی سرت کلاه نذاره.

تو می ترسی ساده و صادق باشی.

تو می ترسی به طرف قله ی کوه بری که نکنه یه وقت بیفتی.

تو می ترسی روی قله ی کوه دستاتو باز کنی وو دعا کنی.

می ترسی که یه وقت دعات مستجاب نشه و بهت بر بخوره.

تو می ترسی دلتو به دریا بزنی و پیش بری که یهو غرق نشی،

اما می دونی چیه؟

کفشای گلی، پاهای زخمی و خسته از دویدن، بارونی که خیست می کنه، اینکه فکر و خیال نذاره

بخوابی ، این که خودت باشی، نترس، ساده و صادق! اینکه به قله ی کوه برسی، اینکه کسی

دعاتو بشنوه  اینکه اهل دریا ها باشی، خجالت نداره همش  یعنی دوست داشتن...

اما دیگه خیلی دیر شده...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:39 توسط مریم سعادت جو| |

عشق یعنی چه؟؟؟

از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت : تازه شکفته ام هنوز نمی دانم.

از تابستان پرسیدم : گفت: فعلا در گرمای وجودش غرقم نمی دانم.

از پاییز پرسیدم: گفت: در هزار رنگ آن باخته ام نمی دانم.

از زمستان پرسیدم: گفت ک سرد است و بی رنگ.

از مادر پرسیدم: گفت: یعنی هر کسی در این خانه است.

از پدر پرسیدم گفت: یعنی تو.

از خواهرم پرسیدم  گفت: هنوز به آن نرسیده ام.

شبی از ماه پرسیدم: ماه با چهره ای باز و خندان گفت: یعنی مهتاب.

از خود عشق پرسیدم که آخر عشق یعنی چه؟ با تبسمی گفت:

یعنی مهر بی پایان به خالق هستی. 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:43 توسط مریم سعادت جو| |
 

۲۵ ذیقعده *( پنج شنبه ۱۵/۹/۱۳۸۶) روز دحو الارض می باشد که :

((یکی از آن چهار روزی است که در سال به فضیلت روزه ممتاز است و در روایتی روزه اش مثل هفتاد

سال است و در روایت دیگر کفاره هفتاد سال است و هر که این روز را روزه بدارد و شبش را به عبادت سر

آورد از برای او عبادت صد سال نوشته می شود و این روز هر چه در میان آسمان و زمین است استغفار

کنند و این روزی است که رحمت خدا در آن منتشر گردیده و برای عبادت و اجتماع به ذکر خدا در این روز

اجر بسیار زیادی است و ...))*

*۲۵ ذیقعده سالروز مسطح شدن زمین و کف کعبه از زیر آب است.

* (مفاتیح الجنان قسمت اعمال ماه ذی االقعده)

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:3 توسط مریم سعادت جو| |